مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۶۹ - ستایش و تشجیع خویش
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
توای تن برامش میا و مرو توای سر به شادی مخسب و مخیز توای دل دژم باش و هموار باش توای دیده خون ریز و پیوسته ریز نبینید پیری که جان مرا نشسته ست چون شیری اندر نخیز بناگوش من پر ز شمشیر کرد ز موی سپید اینت کین و ستیز عجب میکند زان بناگوش من که هرگز ندیده ست شمشیر تیز از آن رو که با تیغ تیز آشنا مر او را نبوده ست در رستخیز شناسد مرا تیغ بران که کس ندیده ست پشت مرا در گریز چو نیزه روم در اجل بند بند اگر همچو جوشن شوم ریز ریز