مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۳۱ - چیستان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لعبتانی که زی تو میآیند کهربا چشم و زمردین یابند بر کف سیم جام زر دارند مجلس خرم تو را شایند یک گره بر بساط طلعت تو چشمها باز کرده میآیند یک گره گفتهاند تا رویت بنبینند چشم نگشایند