مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۱۹ - به عمر کاک فرستاده
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عمر کاک را که خواهد گفت کای عزیز و گزین برادر دوست در هوای من اردل تو دوتاست دل من در هوای تو یک توست مهر هر کس کهن کهن گشته در دل من زمان زمان نو نوست برگ و پوست گشتهای با من چون توانم نشست به برگ و پوست به تو محتاج گشتهام که مرا پای بیزور و دست بینیروست آنکه محتاج او نیم همه روز مانده در پیش من چو دست آهوست برود آنکه زوست راحت من نرود آنکه غصه من ازوست شدن او چو مهر بر آبست ماندن این چو نقش بر زیلوست تو بر من به آمدن خو کن که مرا خوست باز جستن دوست