مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۱۳ - مدیح
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای بزرگی که حسن رای تو را هر زمان بر من اصطناعی نوست ابر کف تو تند و پر گهرست بحر فضل تو ژرف و پر لؤلؤست دل شادت چو عقل بیزللست کف رادت چو علم بیآهوست جز تو از مهتران خطاب که کرد بنده خویش را برادر و دوست هم رگ و پوست خواندیم شاید وین تمثل ز روی عقل نکوست زآنکه چون خون و استخوان شد طبع مر مرا خدمت تو در رگ و پوست گر مرا جان و دل ز خدمت تو سال و مه با صفا و با نیروست چون تخلف کنم ز خدمت تو که مرا اصل زندگانی اوست یاد پشتم ز بار رنج دو تاه گرنه در مهر تو دلم یکتوست تربیت کردیم به نظم و تو را تربیت کردن چو من کس خوست آن قصیده به جنب این قطعه راست گویی که نامه مانوست