مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۱۲۰ - درخواست حضور یکی از دوستان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای به فضل و کفایت و دانش دور گردون چو تو نیاورده ببر من دوستانی آمدهاند هرگز از یکدیگر نیازرده حالها دیده کامها رانده بادهها خورده عیشها کرده به حضور تو آرزومندند زان کجا با تواند خو کرده پاک رفته رهیست بیمانع باز کرده دریست بیپرده بذله و بربطی و ربابی و نای بر گرفته نوای سرپرده خربزه هست گرمه تایی چند زآن کجا نیست موسم سرده سیکی هست اگر نشاط کنی اندر آب شبانه پرورده ساقی ار سرخ روی ترکی نیست هست ازین هندوی سیه چرده ور تنعم کنی بدین چنگی کت نهاده ست و خویش گسترده