مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مثنویات | شماره ۱۹ - صفت زرور بربطی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زرور از بربط بدیع نوا برکند لحظهای به لحن هوا باربد زخم و سرکش آوازست شادی افزای و رنج پردازست زان نواها که او تواند زد هیچ خنیاگری نداند زد هیچ مطرب به گرد او نرسد که کس اندر نبرد او نرسد چه شد از کودکی نکو بودست خوش عنان و لطیف خو بودست من نبودم او فراز رسید الحق از لطف دلنواز رسید خلق را صورتش نگاری شد لهو را از رخش بهاری شد با سماع غریب دلجویش بر رخ لاله رنگ گل بویش مردمان بادهها همی خوردند مهتران عیشها بسی کردند هم به خانه نثار کردندش به همه خانهها ببردندش بر کف دست همچو آبلهای کس نکردی ز بار او گلهای عامل سرسنی ازو بر خورد که شبی ناگهان بدو برخورد چون میو شیر یافت اندامی راند هر ساعتی بر او کامی بنشستی و پیش بنشاندی همه وقتیش نوش لب خواندی وآنچه خورشید کرد کس نکند دست خفاش پشت پس نکند اندرو گفته بود بیچاره چون شد از درد عشق دل پاره آن دو بینی که نام بهروزیست آخرش روشنی و پیروزیست ای دریغا که برنخوردم من زان رخ چون گل و تن چو سمن زآن نکویی گذشته یافتمش تو بره ریش گشته یافتمش