مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مثنویات | شماره ۱ - توصیف بر شکال
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برشکالای بهار هندستان ای نجات از بلای تابستان دادی از تیر مه بشارتها باز رستیم از آن حرارتها هر سو از ابر لشکری داری در امارت مگر سری داری بادهای تو تو میغها دارند میغهای تو تیغها دارند رعدهای تو کوس هاکوبند چرخ گویی همی که بکشوبند طبع و حال هوا دگر کردی دشتها را همه شمر کردی سبزهها را طراوتی دادی عمرها را حلاوتی دادی راغ را گل زمردین کردی باغ را شاخ بسدین کردی ای شگفتی نکونگار گری رنگ طبعی نکو به کار بری تو بدین حملهای که افکندی بیخ خشکی ز خاک برکندی تیر بگذشت ناگهان بر ما منهزم گشت لشکر گرما تن ما زیر جامههای تنگ گشت تازه ز بادهای خنک اینت راحت که رنج گرما نیست پس ازین جز امید سرما نیست حبذا ابرهای پر نم تو حبذا سبزههای خرم تو عیش و عشرت کنون توان کردن میشادی کنون توان خوردن که ز گرمی خبر نگردد جان نشود همچو چوب خشک دهان جام باده بجوشد اندر کف چون سر دیگ بر نیارد کف گرچه دور اوفتد ز چشم ترم من به وهم اندرو همی نگرم