مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | قطعات (گزیده ناقص) | شماره ۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آگاه نیست آدمی از گشت روزگار شادان همی نشیند و غافل همی رود دل بسته هواست گزیند ره هوا تن بنده دل آمد و با دل همی رود هر باطلی که بیند گوید که هست حق حقی که رفت گوید باطل همی رود ماند بدانکه باشد بر کشتیی روان پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود