مسعر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسعر. [ م ُ س َع ْ ع َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تسعیر. نرخ نهاده و قیمت تعیین شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تسعیر شود.
مسعر. [ م َ ع َ ] (ع اِ) اسم مکان است از سَعر. (از اقرب الموارد). رجوع به سعر شود. ◄ جای باریک از دم شتر. ج، مَساعِر. (از اقرب الموارد). مُسعَر. (منتهی الارب ).
مسعر. [ م ِ ع َ ] (ع اِ) آنچه آتش را بوسیله ٔ آن برانگیزانند. (از اقرب الموارد). فروزینه ٔ آتش و آتشکاو و آهن و جز آن . (منتهی الارب ). آتش افروزنه و تنورآشور. (دهار). مسعار. محضب . محضاء. محضج . استام . ج، مَساعر. (دهار). ◄ (ص ) برانگیزنده ٔحرب، گویی که آلتی است در برانگیختن و شعله ور ساختن آن . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). جنگ انگیز. ◄ دراز و گردن دراز. (از منتهی الارب ). گردن که دراز باشد. (از اقرب الموارد). ◄ سخت و درشت . (منتهی الارب ). شدید. (اقرب الموارد). ◄ اسب که پایها متفرق اندازد و اینجا و آنجازند و صبر نکند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کلب مسعر؛ سگ هار. (از اقرب الموارد).