فرهنگ لغت

مسح کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مسح کردن . [ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بسودن . لمس کردن . مس کردن . تمسح . مسح . (از منتهی الارب ). و رجوع به مسح شود. ◄ در اصطلاح فقهی، در وضو مالیدن کف دست تر بر سر و دو پا. رجوع به مسح شود: تیمم ؛ مسح کردن دو دست و روی به خاک . (دهار). نثنثة؛ مسح کردن دست را. (از منتهی الارب ).

معنی مسح کردن | فرهنگ لغت