مستور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پوشیده، پنهان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پوشیده، پنهان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستور. [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از سَتر. پوشیده شده . (از اقرب الموارد) (غیاث ). نهان . نهانی . پوشیده . مخفی . پردگی . نهفته . درپرده . زیر پرده . پرده دار. ج . مستورون و مساتیر. (اقرب الموارد) : نبودم سخت مستور و نبودند گذشته مادرانم نیز مستور. منوچهری . زیرا که به زیر نوش و خزش نیش است نهان و زهر مستور. ناصرخسرو. عالمی دیگر است مردم را سخت نیکو ز جاهلان مستور. ناصرخسرو. جز کار کنی بدین از این جا بیرون نشود عزیز ومستور. ناصرخسرو. کلک او شد کلید غیب کز او رازهای فلک نه مستور است . مسعودسعد. دور باد ای برادر از ما دور خواهر و دختر ارچه بس مستور. سنائی . اصحاب حزم گناه ظاهر را عقوبت مستور جایز نشمرند. (کلیله و دمنه ). ظلم مستور است در اسرار جان می نهد ظالم به پیش مردمان . مولوی (مثنوی ). سحر چشمان تو باطل نکند چشم آویز مست چندانکه بپوشند نباشد مستور. سعدی . چو بانگ دهل هولم از دور بود به غیبت درم عیب مستور بود. سعدی (گلستان ). - مستورالبذور ؛ نهان دانگان . (لغات فرهنگستان ). - مستور داشتن ؛ مخفی کردن . پنهان داشتن : تو اگر چه مراد خویش مستور می داشتی من آثار آن می دیدم . (کلیله و دمنه ). دوش ای پسر می خورده ای چشمت گواهی می دهد یاری حریفی جو که او مستور دارد راز را. سعدی . تفتیة؛ مستور داشتن دختر. - مستور شدن ؛ مخفی شدن . پنهان گشتن . حجابدار شدن . رو پوشاندن . (ناظم الاطباء). احصان، مستور شدن زن . - ◄ فراری شدن . غایب شدن . ناپدید گشتن . - مستور کردن ؛ بپوشیدن . نهفتن . پنهان کردن . - منهی مستور ؛ جاسوس مخفی : استادم منهی مستور با وی نامزد کرد... تا کار فرونماند و چیزی پوشیده نشود. (تاریخ بیهقی ص ٣٦٦). ◄ پارسا. (منتهی الارب ). عفیف . (اقرب الموارد) : ای داور مهجوران جانداروی رنجوران صبر همه مستوران رسوای تو اولی تر. خاقانی . ز ریحانی چنان چون درکشم دست که دی مستوربود و این زمان مست . نظامی . چه مستوران که به علت درویشی در عین فساد افتاده اند. (گلستان ). زن مستور شمع خانه بود زن شوخ آفت زمانه بود. اوحدی . ◄ پوشنده بر وزن مفعول، به معنی فاعل . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ساتر : و اًذا قرأت القرآن جعلنا بینک و بین الذین لایؤمنون بالآخرة حجاباً مستوراً. (قرآن ٤٥/١٧). ◄ در اصطلاح علم حدیث، راوی مجهول الحال . و برخی گفته اند که قسمی از مجهول الحال باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ). کسی است که نه عدالت و نه فسق او ظاهر نشده، و خبر چنین کسی در باب حدیث حجت نیست . (از تعریفات جرجانی ). ◄ در اصطلاح صوفیه، مکتوم . (کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به مکتوم شود. ◄ کنه ماهیت الهی، که از ادراک کافه ٔ عالمیان مستور است . (از فرهنگ مصطلحات عرفا).
مترادف و متضاد واژهدان
پنهان، پوشیده، مختفی، مخفی، مستتر، مکتوم، مکنون، ملبس، ناآشکار، ناپدید، ناپیدا، نهفته محجوب، مقنع پردهنشین، مستوره، پاکدامن، عفیف نقابدار (متضاد: پیدا، نامستور)
واژگان فارسی سره واژهدان
نهان، درپرده، پوشیده، پنهان