مستنقع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستنقع. [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) صدا که مرتفع و بلند شده باشد. ◄ آب که زرد شده تغییر رنگ یافته باشد. ◄ آب که در غدیرجمع شده و راکد مانده باشد. ◄ روح که ازبدن خارج شده در دهان جمع شده باشد. (از اقرب الموارد). رجوع به استنقاع شود. ◄ پستان که وقت دوشیدن تهی گردد و وقت فروگذاشتن پرشیر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) .
مستنقع. [ م ُ ت َ ق َ ] (ع ص، اِ) آنچه تغییر رنگ یافته باشد. ◄ آنچه در آب خیسانده باشند. (از اقرب الموارد). ◄ جای گرد آمدن آب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). زمین خوش که آب در آن گرد آمده باشد. باطلاق . ◄ جای غسل آوردن از آبگیر. (منتهی الارب ). محلی از غدیر که شخص در آن فرود آید و غسل کند. (از اقرب الموارد). و رجوع به استنقاع شود.