مستمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ مَ) [ په. ] (اِمف.) بینوا، بیچاره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ مَ) [ په. ] (اِمف.) بینوا، بیچاره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستمند. [ م ُ م َ ] (ص مرکب )غمین و اندوهناک . (جهانگیری ). صاحب غم و رنج و محنت و اندوه . چه مست به معنی غم و اندوه و مند به معنی صاحب و خداوند باشد. (برهان ). اندوهگین . غمگین . (غیاث ). مستومند. زار. ملول . پریشان . غمنده : به چشم آمدش هوم خود با کمند نوان بر لب آب بر مستمند. فردوسی . اگر مستمندند اگر شادمان شدم درگمان از بد بدگمان . فردوسی . جز او را مدان کردگار بلند کزو شادمانیم و زو مستمند. فردوسی . گرمستمند و با دل غمگینم خیره مکن ملامت چندینم . ناصرخسرو. مست کردت آز دنیا لاجرم چون شدی هشیار ماندی مستمند. ناصرخسرو. مهتر و کهتر و وضیع و شریف از فلک مستمند و رنجورند. انوری . بر لب دریا نشینم دردمند دائماً اندوهگین و مستمند. عطار (منطق الطیر). کمان ابروی ترکان به تیر غمزه ٔ جادو گشاده بر دل عشاق مستمند کمین را. سعدی . - مستمند داشتن ؛ غصه دار کردن . قرین اندوه داشتن . غمگین کردن : به یکسان نگردد سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند. فردوسی . چنین است راز سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند. فردوسی . الا ای برآورده چرخ بلند چه داری به پیری مرا مستمند. فردوسی . - مستمند شدن ؛ غمگین شدن : بدیشان چنین گفت کاین روز چند ندیدم شما را شدم مستمند. فردوسی . چو بشنید بهرام رخ را بکند ز مرگ پدر شد دلش مستمند. فردوسی . خداوند گاو و خر و گوسفند ز شیران شده بددل و مستمند. فردوسی . - مستمند گشتن ؛ غمگین شدن : الا ای دلارای سرو بلند چه بودت که گشتی چنین مستمند. فردوسی . ◄ محتاج و نیازمند. (برهان ). حاجتمند. (غیاث ). بی نوا و تهیدست . (ناظم الاطباء). بی برگ : چه جوئی از این تیره خاک نژند که هم باز گرداندت مستمند. فردوسی . یکی را برآرد به چرخ بلند یکی را به خاک افکند مستمند. فردوسی . ببخشای بر مردم مستمند نیاز و دلت سوی درد و گزند. فردوسی . روان هست زندانی مستمند تن او را چو زندان طبایع چو بند. اسدی (گرشاسب نامه ص ٩٩). از آن قبل همه شب مستمند تو بد لیث به های های همی خون ز دیدگان ریزد. ابولیث طبری . ای بت بادام چشم پسته دهان قندلب در غم عشق تو چیست چاره ٔ من مستمند. سوزنی . گر نه من ِ مستمند دشمن خاقانیم بهر چه گفتم تو دوست یار عزیز منی . خاقانی . ای کار برآور بلندان نیکوکن کار مستمندان . نظامی . ترا مثل تو باید سربلندی چه برخیزد ز چون من مستمندی ؟ نظامی . نباشد پادشاهی را گزندی زدن بر مستمندی ریشخندی . نظامی . به نزدیک مرد شهری آمد و چون غمناکی مستمند بنشست . (سندبادنامه ص ٣٠١). مردانه پای درنه گر شیرمرد راهی ورنه به گوشه ای رو گر مرد مستمندی . عطار. آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل مستمند . سعدی (گلستان ). کار درویش مستمند برآر که ترا نیز کارها باشد. سعدی (گلستان ). قرب سلطان مبارک آن کس راست که کند کار مستمندان راست . اوحدی . - خانه ٔ مستمندان ؛ منزلگاه بینوایان : به روز جوانی به زندان شدی بدین خانه ٔ مستمندان شدی . فردوسی . ◄ بدبخت و بی نصیب و دل شکسته . (ناظم الاطباء). ◄ گله مند و شکوه ناک . (برهان ). شاکی . عارض .
مترادف و متضاد واژهدان
بدبخت، بیچاره، بینوا، فقیر، تهیدست، محتاج، مفلس، نیازمند (متضاد: دارا، منعم) گلهمند، شاکی غمگین، غمناک، اندوهناک
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی