مستعصم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستعصم . [ م ُ ت َ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استعصام . آنکه سخت می گیرد چیزی را و ضبط می کند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). مستمسک و چنگ درزننده به کسی یا به چیزی . (اقرب الموارد). - مستعصم باﷲ ؛ چنگ درزننده و آویزنده و مستمسک به خداوند. رجوع به استعصام شود.
مستعصم . [ م ُ ت َ ص ِ ] (اِخ ) آخرین خلیفه ٔ عباسی : آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین . سعدی . رجوع به مستعصم باﷲ شود.