مستعجل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستعجل . [ م ُ ت َ ج ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استعجال . شتابنده و شتاب کننده . (غیاث ). شتابان . (دهار). شتاب . بشتاب . عاجل . رجوع به استعجال شود : اگر سر پنجه بگشاید که عاشق می کشم شاید هزارش صید بگشاید به خون خویش مستعجل . سعدی . دیده باشی تشنه مستعجل بر آب جان به جانان همچنان مستعجل است . سعدی . کارها به صبر برآید و مستعجل به سر درآید. (گلستان ). - پیک مستعجل ؛ برید. (یادداشت مرحوم دهخدا). پیکی که در منزل ها توقف نکند و یا آنکه در هر منزل اسبی عوض کند تا زودتر به مقصد برسد. - دولت مستعجل ؛ زودگذر : راستی خاتم فیروزه ٔ بواسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود. حافظ. ◄ برانگیزاننده وتشویق کننده . (اقرب الموارد). ◄ بر شتابی انگیزاننده و شتاباننده . (منتهی الارب ). عجله خواهنده از کسی . (اقرب الموارد). ◄ درگذرنده و پیشی گیرنده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) بوزیدان . دارویی است که از مصر آرند و بجهت فربهی استعمال کنند. (برهان ). بوزیدن که گیاهی است .(از الفاظ الادویه ) (از اختیارات بدیعی ). و رجوع به مستعجلة شود.