مستعار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستعار. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از استعارة. عاریت گرفته شده . (غیاث ) (آنندراج ). عاریة. (منتهی الارب ). عاریت خواسته . (دهار). عاریت شده و وام گرفته شده . (ناظم الاطباء). عاریتی . رجوع به استعارة شود : این همی گوید که دارم ملکت از تو عاریت وان همی گوید که دارم دولت از تو مستعار. منوچهری . راهبری بود سوی عمر ابد این عدوی عمر مستعار مرا. ناصرخسرو. بگاه دشمن تو هست مستعار شها نه پایدار بود هر چه مستعار بود. قطران . هر چیز که گیتی بدان بنازد از همت تو مستعار دارد. مسعودسعد. شادی مکن به خواسته و آز کم نمای کان هرچه هست جز ز جهان مستعار نیست . مسعودسعد. شتابش عادتی زاده ٔ طبیعی است درنگش بازجوئی مستعار است . مسعودسعد. دانی که از زمانه جز احسان و نام نیک حقا که هر چه هست بجز مستعار نیست . سنائی . ای ملک راستین بر سر تو سایبان وی فلک المستقیم از در تو مستعار. خاقانی . ای فلک را رفعت تو مستعار مستعانم شو که هستم مستعین . خاقانی . این فال ز سعد مستعار است هستیش ز مستعان ببینم . خاقانی . نور آن رخسار برهاند ز نار هین مشو قانع به نور مستعار. مولوی . ما اعتماد بر کرم مستعان کنیم کان تکیه عار بود که بر مستعار کرد. سعدی . هان تا سپر نیفکنی از حمله ٔ فصیح کو را جز این مبالغه ٔ مستعار نیست . سعدی (گلستان ). - حیات مستعار ؛ زندگی این جهان . عمر گذران . زندگی روزگذر و غیرجاوید. - نام مستعار ؛ نامی که کسی بر خود نهد و آن نام حقیقی اونباشد، چنانکه در نوشتن مقالتهای روزنامه ها و مجله ها و یا قطعه هائی از شعر که نویسنده یا شاعر نامی دیگر بر خود می نهد. ◄ دست بدست گرفته . (منتهی الارب ).