مستسقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستسقی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استسقاء. آب خواهنده برای نوشیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ آب خواه . آب طلب . آب جو. آب کشنده و آب بردارنده . (ناظم الاطباء). ◄ باران خواه . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ بیماری که مبتلی به استسقا شده است . (منتهی الارب ). صاحب مرض استسقا. چون در بعض اقسام استسقا تشنگی بسیار باشد لهذا صاحبش رامستسقی گویند. (غیاث ) (آنندراج ). مبتلی به بیماری استسقا. دچار بیماری استسقا. آنکه بیماری استسقا دارد. أحبن . محبون . و رجوع به استسقاء شود : به طبل ناقه ٔ مستسقیان به خورد جراد به باد روده ٔ قولنجیان به پشک ذباب . خاقانی . از بس که خاک در جگر آب سده بست مستسقی حسام ملک گشت جان آب . خاقانی . آری به آب نایژه خو کرده اند از آنک مستسقیان لجه ٔ بحر عدن نیند. خاقانی . در کوزه نگر بشکل مستسقی مستسقی را چه راحت از کوزه . خاقانی . خم صرعدار آشفته سر، کف بر لب آورده زبر و آن خیک مستسقی نگر در سینه صفرا داشته . خاقانی . چو مستسقی شد از دریای علت ز جانش کاست و اندر تن بیفزود. خاقانی . همچو مستسقی کز آبش سیر نیست بر هر آنچه یافتی باﷲ ماییست . مولوی (مثنوی ). گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه میدانم که آبم می کشد. مولوی (مثنوی ). سایر است این مثل که مستسقی نکند رودِ دجله سیرابش . سعدی . نه حسنش آخری دارد نه سعدی را سخن پایان بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی . سعدی . گفتم مگر به وصل رهائی بود ز عشق بیحاصل است خوردن مستسقی آب را. سعدی . چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردد چو مستسقی از آب سیر. سعدی (بوستان ). نگویم که بر آب قادر نیند که بر شاطی نیل و مستسقی اند. سعدی (بوستان ). شربت ازدست دلارام چه شیرین و چه تلخ بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه تر است . سعدی . دیده از دیدنش نگشتی سیر همچنان کز فرات مستسقی . سعدی (گلستان ).