مستسعد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستسعد. [ م ُ ت َ ع ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استسعاد. نیک بختی و سعادت جوینده . (غیاث ) (آنندراج ) : که مستوجب فرقتت شد سه ماه این که مستسعد وصلتت شد سه ماه آن . انوری . ◄ سعد و خوش یمن یابنده کسی را. (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به استسعاد شود.
مستسعد. [ م ُ ت َ ع َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از استسعاد. نیک بخت و مبارک و میمون و کامران . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بهره مند. رجوع به استسعاد شود : قیاصره ٔ روم به شرف ادراک خدمتش اگر مستسعد گشتندی ... (جهانگشای جوینی ). گر کسی می گفتشان کاین سو دوید تا از این اشجار مستسعد شوید. مولوی (مثنوی ).