مستخلص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستخلص . [ م ُ ت َ ل ِ ] (ع ص ) رهائی جوینده . (آنندراج ). ◄ آنکه مخصوص خود می گرداند. ◄ آنکه رهائی میدهد. رهاکننده و نجات دهنده و خلاص کننده . ◄ جمعکننده ٔ باج و خراج . (ناظم الاطباء). رجوع به استخلاص شود.
مستخلص . [ م ُ ت َ ل َ ] (ع ص ) مخصوص خود کرده . (ناظم الاطباء). رجوع به استخلاص شود. ◄ رها شده . خلاص شده . آزادشده . نجات یافته . خلاصی یافته . (ناظم الاطباء). رهائی یافته . رها. یله . آزاد. رهیده . رسته . رستگار. خلاص : یکان یکان شمر ابجد حروف تا حطی چنانکه از کلمن عشر عشر تا سعفص پس آنگه از قرشت تا ضظغ شمر صدصد دل از حروف جمل شد تمام مستخلص . (امثال و حکم دهخدا). ◄ رها از دست کسی و مفتوح برای دیگری .فتح شده . تصرف گردیده . اشغال : حاصل الامر آنکه به اندک روزگاری بغداد و دیاربکر و دیار ربیعه و شام بأسرها مستخلص و در حوزه ٔ تصرف نواب هولاکوخان آمد. (رشیدی ). - مستخلص شدن ؛ رها شدن . - ◄ مفتوح شدن : حیره و سواد بهری به حرب و بهری به صلح و جزیه خالد را مستخلص شد. (مجمل التواریخ و القصص ). درمقدار یک ساعت از روز آن نواحی مستخلص شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩). - مستخلص کردن ؛ آزاد ساختن . - ◄ مفتوح ساختن . گشادن . رهائی دادن از دست کسی : او را به جانب عمان به قلعه ٔ کیوستان فرستاد و ملک مستخلص کرد.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣١٢). نامه ای بنوشت و از او مدد خواست تا ری از بهر او مستخلص کند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٨٥). نواحی لمغان که معمورترین آن نواحی بود مستخلص کرد و مستصفی شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠). به مظاهرت و معاونت او قیام نمود و ولایت او مستخلص کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٦٨). - ◄ آزاد و رها ساختن . رفع منعو محظور از آن کردن . - ◄ وصول کردن : خواستم تا بطریقی کفاف یاران مستخلص کنم آهنگ خدمتش کردم . (گلستان ). ملک بفرمود تا مضمون خطاب را به زجر و توبیخ از وی مستخلص کردند. (گلستان ). - مستخلص گردانیدن ؛ آزاد کردن . - ◄ مفتوح ساختن . گشادن . فتح کردن : هشتاد پادشاه گردنکش هلاک کرده بود و جهان سربسر مستخلص گردانید. (فارسنامه ابن البلخی ص ٦٠). اتابک چاولی ... آن جمله اعمال را مستخلص گردانید بقهر. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤١). بر صوب جرجان رحلت کرد تا اول جرجان که دارالملک قابوس بودمستخلص گرداند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٦٨). - مستخلص گردیدن ؛ مستخلص گشتن . رها شدن : زمان رفته باز آید ولیکن صبر می باید که مستخلص نمیگردد بهاری بی زمستانی . سعدی . - مستخلص گشتن ؛ رها شدن . - ◄ گشوده شدن . مفتوح شدن : کفار هزیمت شدند و ریشهر مسلمانان را مستخلص گشت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٤). بعد از آن ناحیت رویان و شالوس و حدود استنداریه بکلی مستخلص گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٣).