مستحیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستحیل . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحالة. مملو و ملآن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ سخن که روی وی گردانیده باشند، یاسخن که سر و بن ندارد. (منتهی الارب ). سخن باطل . (اقرب الموارد). رجوع به استحالة شود. ◄ محال و ناممکن . (غیاث ) (آنندراج ). ناشدنی . ممتنع. باورنکردنی : این خبر سخت مستحیل است و هیچ گونه دل و خرد این را قبول نمی کند. (تاریخ بیهقی ص ٥١٥). چو مستحیلان شوم و حرامخواره نه ایم از این سبب همه ساله اسیر حرمانیم . مسعودسعد (ص ٣٦٦). مستحیل چگونه در حد امکان آید. (سندبادنامه ص ٧٠). واجب است و جایز است و مستحیل تو وسط را گیر در حزم ای دخیل . مولوی (مثنوی ). گفتم این ماخولیا بود و محال هیچ گرددمستحیلی وصف حال . مولوی (مثنوی ). - مستحیل الاندراس ؛ چیزی که مندرس نمی شود و ضایع نمی گردد.(ناظم الاطباء). ◄ از حالی به حالی گردنده . (غیاث ) (آنندراج ). متغیر و مبدل و برگشته و تغییریافته . دگرگون و از حال خود برگشته . (ناظم الاطباء) : بسبب تازگی خربزه ٔ هندو (یعنی هندوانه ) و بسبب گرمی معده و جگر بسیار بود که مستحیل شود یعنی از حال خویش بگردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ حیله گر. (غیاث ) (آنندراج ). محیل و حیله گر و مکار. (ناظم الاطباء) : ای مسلمانان فغان زان دلربای مستحیل کو جهان بر جان من چون سد اسکندر کند. سنائی .