مستحالة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستحالة. [ م ُ ت َ ل َ ] (ع ص ) مؤنث مستحال . رجوع به مستحال و استحاله شود. ◄ مرد که طرف ساق وی کج باشد: رجل مستحالة. ◄ کمان کژ. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ زمین ناهموار افتاده از یک سال یا سالها. (منتهی الارب ). زمینی که یک سال یا بیشتر ترک شود و زراعت نشود.(اقرب الموارد). مستحیلة. و رجوع به مستحیلة شود.