مسام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسام . [ م َ سام م ] (ع اِ) مسام الجسد؛ سوراخهای بن هر موی . (منتهی الارب ). سوراخهای بن موی . (دهار). سوراخها و منافذ بدن، چون رستنگاههای موی، و آن را میتوان جمع سُم ّ دانست به معنای سوراخ چون محاسن و حسن، و یا واحد آن را مَسَم ّ فرض کرد چنانکه واحد عوائد را عائدة گفته اند. (اقرب الموارد). منافذ بدن را گویند و آن جمعواحد مقدر یا محقق از سُم ّ است که به معنی سوراخ می باشد مانند محاسن و حسن . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). سوراخهای بغایت باریک که در تمامی جلد بدن آدمی و غیره زیر هر بن مو می باشد و عرق و بخارات از آنها دفع می شود. (غیاث ) (آنندراج ). منافذ غیرمحسوسه در سطح بدن . منافذی در بشره که عرق از آن تراود. سوراخهای بن هر موی . منافذ تن . منافذ خوی در تن . سوراخهای تنگ و خرد و باریک در تن . خلل و فرج پوست بدن : هر کجا گرم گشت با خوی او رادمردی برون دمد زمسام . فرخی . از نهیب خنجر خونخوار او روز نبرد خون برون آید به جای خوی عدو را از مسام . فرخی . و مسام این گشادگیها بود که اندر پوست مردم است که موی از وی برآمده است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تن اندر عرق راست ماند بدان که بر حال من می بگرید مسام . مسعودسعد. اکنون نشانش آنکه ز سینه به جای موی جز حرف عاشقی ندماند مسام تو. سنائی . اگر تنم نه زبان موی میکند به ثناش به جای موی سنان بر مسام او زیبد. خاقانی . - مسام بینی ؛ سوراخ بینی . (ناظم الاطباء). ◄ سوراخ . سوراخ کوچک . درز و ترک . ثقبه . منفذ. (ناظم الاطباء). ◄ سوراخهای ریز در هر جسمی به جهت تشبیه به بدن انسان : مسام زمین . مسام ارض . مسام کوه ... فکنده زلزله ٔ سخت بر مسام زمین نهاده ولوله ٔ صعب بر سر کهسار. مسعودسعد. از مسام گاو زرین شد روان گاورس زر چون صراحی را سر و حلق کبوتر ساختند. خاقانی . گاو سفالین که آب لاله ٔ تر خورد ارزن زرینش از مسام برآمد. خاقانی . ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رز کز آتش نشاط شود آبش از مسام . خاقانی . چه آفتاب که سهمش چو آفتاب از ابر روان کند خوی تب لرزه از مسام جبال . خاقانی . آب افسرده را گشاده مسام ای دریغا چرا شد آتش نام . نظامی . هر ذره که در مسام ارضی است او را بر خویش طول و عرضی است . نظامی . سباک ربیع سیم برف در مسام زمین گداخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٣٢).