مسافر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسافر. [ م ُ ف ِ ] (اِخ )ابن ابی عمروبن اُمیةبن عبدالشمس . شاعر و از بزرگان بنی امیه در عهد جاهلی است . در حدود سال ١٠ هَ . ق . درگذشته است . (از اعلام زرکلی ج ٨ ص ١٠٤ از الاغانی ).
مسافر. [م َ ف ِ ] (ع اِ) ج ِ مِسفرة. (اقرب الموارد). رجوع به مسفرة شود. ◄ مَسافرالوجه ؛ آنچه پیدا و نمایان باشد از روی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
مسافر. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) سفرکننده . (دهار). آنکه در سفر است . رونده از شهری به شهری دیگر. (اقرب الموارد). مقابل مقیم . پی سپر. رونده .راهی . رهرو. سفری . کاروانی . آنکه به سفر می رود. سیاح . سفررفته . راه گذر و آنکه موقتاً در جایی اقامت می کند. (ناظم الاطباء). ابن الارض . ابن السبیل . ابن الطریق . ابن غبراء. ابن قسطل . دافه . سابلة. سافر. شاخص . ظاعن . عجوز. عریر. غرب . غریب . (منتهی الارب ) : ای تو به حضر ساکن ونام تو مسافر کردارتو با نام تو در هر سفری یار. فرخی . به شکل باد صبا در جهان مسافر باش بسان خاک زمین ساکن و مقیم مشو. (مقامات حمیدی ). لیکن چو آب روی خضر از مسافریست عزم مسافران به سفر در نکوتر است . خاقانی . پس مسافر آن بود ای ره پرست که مسیر و روش در مستقبل است . مولوی . به شکر آنکه تو در خانه ای و اهلت پیش نظر دریغ مدار از مسافر درویش . سعدی . بزرگان مسافر به جان پرورند که نام نکوشان به عالم برند. سعدی . مقصد زایران و کهف مسافران . (گلستان سعدی ). همیدون مسافر گرامی بدار. (گلستان ). در قاع بسیط مسافری گم شده بود. (گلستان ). مُجهز؛ آنکه کارمسافر سازد. (دهار). - مسافرسوز ؛ کنایه از بازدارنده ٔ مسافر از قصد سفر : ز اول صبح تا به نیمه ٔ روز من سفرساز و او مسافرسوز. نظامی . - ابومسافر ؛ پنیر. (دهار). ◄ در اصطلاح تصوف، آنکه با فکر خویش در معقولات و اعتبارات سفر کند و از وادی دنیا به وادی قصوی عبور کند. (از تعریفات جرجانی ). ◄ سالک اِلی اﷲ. (از فرهنگ مصطلحات عرفا). ◄ آنکه سیر و سطی را قصد کند و به مدت سه شبانه روز خانه های شهر خویش را ترک گوید. (از تعریفات جرجانی ). - مسافران والا ؛ اولیاء اﷲ و سالکان و طالبان دین حق . (برهان ) (آنندراج ).