فرهنگ لغت

مساف

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مساف . [ م َ ] (ع اِ) دوری و بعد. (منتهی الارب ). بعد و مسافت و فاصله . ج . مَساوف . (اقرب الموارد). ◄ بینی . بدان جهت که می بوید (از مصدر سوف به معنی بوئیدن ). (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

مساف . [ م ُ ] (ع ص ) فرزندی که مرده باشد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).

معنی مساف | فرهنگ لغت