مساعد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مساعد. [ م َ ع ِ ] (ع اِ) ج ِ مسعد. (ناظم الاطباء). رجوع به مسعد شود.
مساعد. [ م ُ ع ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی است از مصدر مساعدة. یاری دهنده . (غیاث ) (آنندراج ). یار و یاور. یاری ده . یارمند. کمک کننده .کمک دهنده . ◄ سازوار. موافق : عشق خوش است ار مساعدت بود از یار یار مساعد نه اندک است و نه بسیار. فرخی . گر مرا بخت مساعد بود از دولت میر همچنان شب که گذشته ست شبی سازم باز. فرخی . باش همیشه ندیم بخت مساعد باش همیشه قرین ملک مؤبد. منوچهری . خصم تو هست ناقص و مال تو زاید است کت بخت تابع است و جهانت مساعد است . منوچهری . نوآئین مطربان داریم و بربطهای گوینده مساعد ساقیان داریم و ساعدهای چون فله . منوچهری . مساعد تو به هر جایگاه بخت جوان متابع تو به هر شغل دولت برنا. مسعودسعد. یار مساعد به گه ناخوشی دام کشی کرد نه دامن کشی . نظامی . - عمل یا کار مساعد ؛ کاری که بدون کوشش وسعی به خوبی و آسانی پیش رود. (ناظم الاطباء). - مساعد شدن ؛ موافق شدن . موافق آمدن . سازگار شدن : امّید آنکه روزی خواند ملک به پیشم بختم شود مساعد روزم شود بهاری . منوچهری . آن را که روزگار مساعد شده ست با ناوکی نبرد کند سوزنش . ناصرخسرو. هدایت سعادت او را مساعد شد و به حبل ولای سلطان اعتصام یافت . (ترجمه ٔتاریخ یمینی ص ٣٧٤). - نامساعد ؛ ناموافق . ناسازوار. رجوع به نامساعد در ردیف خود شود.