مساحیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مساحیق . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مسحاق . (ناظم الاطباء). رجوع به مسحاق شود. ◄ ج ِ منسحق (به ندرت ). (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به منسحق شود. ◄ جرت من عینه مساحیق الدموع ؛ یعنی اشکهای روان . (اقرب الموارد). - مساحیق السماء ؛ ابرهای تنک . (ناظم الاطباء). - مساحیق من الحشم ؛ قطعه ای هنگفت از چربیهای چسبیده به روده . (ناظم الاطباء).