مزیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزیح . [ م ِ ] (ع اِمص ) ممال مزاح . لاغ و خوش طبعی و شادی و خوشی . (ناظم الاطباء).خوش طبعی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بدان تا بپوشند گردان سلیح که بر ما سرآمد نشاط و مزیح . فردوسی . بپوشید باید یکایک سلیح که این کار بر ماگذشت از مزیح . فردوسی . ◄ طعنه . تمسخر. شوخی : همه برکشیدند گردان سلیح بدل خشمناک و زبان پرمزیح . فردوسی . بسازم کنون من ز بهرش سلیح همی گفت چونین بروی مزیح . فردوسی .