مزود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزود. [ م ِزْ وَ ] (ع اِ) توشه دان . ج، مَزاود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (دهار). توشه دان مسافر. ج، مزاود. (ناظم الاطباء). توشه دان . خاشاک دان . آنچه در آن توشه کنند. مزوده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مزوده شود. ◄ خنوری از ادیم که در آن خرما نهند. (ناظم الاطباء). ◄ به هر نوع میوه ٔ خشک شکوفائی اطلاق میشود که بصورت کپسول یا برگه یا نیام و یا خرجین و یا خرجنیک باشد. ج، مزاود : و اًذااسقط النور خرج مزود فیه ثلاث حبات . (ابن البیطار حرف حاء ص ٢ دوسطر به آخرمانده . و لکلرک در ترجمه ٔ همین عبارت ج ١ ص ٣٩٤).
مزود. [ م ُ زَوْ وَ] (ع ص ) کسی که توشه و ذخیره را فراهم آورده باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).