مزمل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ زَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.) در جامه پیچیده شده، در گلیم پیچیده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ زَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.) در جامه پیچیده شده، در گلیم پیچیده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزمل . [ م ُزْ زَم ْ م ِ ] (اِخ ) از القاب و اسماء نبی . لقب النبی فی القرآن . (حبیب السیر چ خیام ص ٢٩١) : یا ایهاالمزمل (ای گلیم به خود پیچیده ). (قرآن ٢/٧٣). خواند مزمل نبی را زین سبب که برون آ از گلیم ای بوالهرب . مولوی (مثنوی چ خاور ص ٢٣٩ س ١٠).
مزمل . [ م ُزَم ْ م ِ ] (اِ) لوله ای باشد از مس یا برنج که چون بر جانب راست پیچند آب از آن لوله روان شود و اگر به طرف چپ گردانند بایستد و این لوله را بیشتر در حمام ها و آب انبارهای سرپوشیده نصب کنند. (برهان ) (رشیدی ). لوله ای مسین و برنجین که چون به جانب راست گردانندآب روان شود و چون به جانب چپ بگردانند بایستد و دراین روزگار او را دهان شیر گویند زیرا که آن را به ترکیب دهان شیر بسازند که دهانش گشاده است . (آنندراج ) (انجمن آرا). مأخوذ از عربی، لوله ٔ پیچ دار از برنج و جز آن که در آب انبار و مانند آن نصب کنند و چون آن را بپیچانند آب جاری گردد. (ناظم الاطباء). شیر. شیرآب : در کوشک باغ عدنانی فرمود تا خانه ای بر آوردند خواب قیلوله را و آن را مزملها ساختند و خیش ها آویختند چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزملها بگشتی و خیشها را تر کردی . (تاریخ بیهقی چ مشهد ص ١٤٥). ازرقی در وصف باغ طغانشاه گفته : آن گردش مزمل زرین شگفت را آبی به روشنی چو روان اندرو روان پیروزه همچو سیم کشیده فرو رود از گوشه ٔ مزمل زرین به آبدان گوئی ز زرّ پخته همی پوست بفکند ثعبان سیم پیکر پیروزه استخوان . ازرقی (چ نفیسی ص ٦٦).
مزمل . [ م ُ زَم ْ م ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از تزمیل . در پیچنده به جامه و پنهان کننده خود را. (از منتهی الارب ). جامه در سرآورده . مدثر. (السامی ص ٣٥ س ٤ چ بنیاد فرهنگ ). جامه به سر درکشیده . (مهذب الاسماء). به جامه پیچیده . (شعوری ). در جامه پیچنده خود را. جامه بر سر کشیده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جامه در سر آورده . (دهار). ◄ (اِخ ) ازالقاب و اسماء نبی . (السامی ص ٣٥ سطر ٤ چ بنیاد).