مزروع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) زمین کاشته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) زمین کاشته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزروع . [ م َ ] (ع ص، اِ) نعت مفعولی از زرع . کشت و کشته . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). کشت و کشته شده . (ناظم الاطباء). کاشته شده . کشته : هرکه مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید. (گلستان چ فروغی ص ٩). ◄ آنچه کشته شده و به بار آمده باشد. چنانکه گندم و جو و دیگر غلات . ◄ زمین کشته شده . (ناظم الاطباء). محروث . مزروعه . دایر. مقابل لم یزرع و بایر و نامزروع . ج، مزاریع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ تخم پاشیده شده . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
کشته کاشتهشده، زراعتشده