مزر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزر. [ م َ ] (ع ص ) مرد خوش طبع و زیرک . ◄ (مص ) هموارپر کردن مشک و پستی بلندی نگذاشتن در آن . ◄ آشامیدن بجهت چاشنی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ نرم شکنجیدن به انگشت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). شکنجیدن به انگشت . (ناظم الاطباء). ◄ خشم گرفتن بر کسی . ◄ اندک نوشیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ (اِ) نشکنج . (ناظم الاطباء).
مزر. [ م ِ] (ع ص ) گول . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گول . احمق . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) اصل و نژاد هر چیزی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)(آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ بوزه و شراب ذرت و جو. (ناظم الاطباء). بگنی ارزن و جو که به عربی نبید خوانند. (آنندراج ). بگنی ارزن و جو. (منتهی الارب ). شراب جو و گندم و حبوب . (از اقرب الموارد). نبیذ گاورس . و گویند شرابی که از گندم و جو کنند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بوزه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) . قسمی از آب جو. (از دزی ج ٢ ص ٥٨٧). آب جو. (نشوءاللغة ص ٩٥).
مزر. [ م َ زَ ] (اِخ ) نام رودخانه ای در مازندران که در شهسوار به دریا میریزد. (مازندران و استرآباد تألیف رابینو بخش انگلیسی ص ٢٣ و ص ٢٠).