مزد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ په. ] (اِ.) اجرت، مجازاً: پاداش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ په. ] (اِ.) اجرت، مجازاً: پاداش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزد.[ م َ ] (ع اِ) سرما. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). یقال : مارأینا مزداً فی هذا العام ؛ أی برداً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از گائیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مزد. [ م ُ ] (اِ) اجرت کار کردن باشد اعم از کار دنیا و آخرت . (برهان ). چیزی که به جای زحمت کار کردن به کسی دهند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اجرت . (آنندراج ).اجرت کار. (از ناظم الاطباء). اجرتی که برای کار کسی داده شود. (فرهنگ نظام ). جِعال، جُعل . (منتهی الارب ). دسترنج . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مزدخواهی که دل زمن ببری این شگفتی که دید دزد بمزد. ابوسلیک گرگانی . بشب پاسبان را نخواهم به مزد براهی که باشم نترسم ز دزد. فردوسی . بگوئید یکسر به سالاربار که از ما کند مزد را خواستار. فردوسی . چنانکه دمادم قاصدان آنها می رسیدند و مزد ایشان می دادند تا کار فرو نماند و چیزی پوشیده نشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٦). هر آن کز پی مزد از آن هندوان خری کردی از پیش آن بت روان . اسدی (گرشاسب نامه ص ١٤٥). بدان بت بدادند از مزد چیز کنون هست ازین گونه در هند نیز. اسدی (گرشاسب نامه ص ١٩١). اگر کاری کنی مزدی ستانی چو بیکاری یقین بی مزد مانی . ناصرخسرو. کار ناکرده را مزد نباید. (کلیله و دمنه ). می رود کودک به مکتب پیچ پیچ چون ندید از مزد کار خویش هیچ . مولوی . تو عسل خوردی نیاید تب به غیر مزد روز تو نیاید شب به غیر. مولوی . نابرده رنج گنج میسرنمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد. سعدی . گفتا خر من ز دزد بستان با جمع بگو و مزد بستان . امیرحسینی سادات . - بامزد ؛ بااجرت . - به مزد ؛ مأجور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مزد خواهی که دل بدزدیدی این شگفتی که دید دزد به مزد. ابوسلیک گرگانی . - بی مزد ؛ کاری مفت و رایگان . - پایمزدو پامزد ؛ حق القدم : بدو گفت شش ساله دخل دیار بپامزد تو دادم ای هوشیار. نظامی . شب و روز خاقان در آن کرد صرف که شه را دهد پایمزدی شگرف . نظامی . - پیش مزد ؛ پیش پرداخت اجرت کاری . - دستمزد ؛ اجرت کار : چون کند در کیسه دانگی دستمزد آنگهی بیخواب گردد همچو دزد. مولوی . - ◄ جزا و اجر و پاداش : ز دزدان مرا بس شد این دستمزد که برمن نیارند زد بانگ دزد. نظامی . - دندان مزد ؛ مزد دندان، انعامی که به فقرا بعد از مهمانی و غذا خوراندن به آنها میدادند که گویا مزد کار دندان ایشان بوده . (فرهنگ نظام ). پولی که در مهمانی فقرا و مردمان بینوا پس از صرف طعام در میان ایشان تقسیم می کنند و هرچیز باقدر و قیمتی که پس از مهمانی بطور انعام و یا پیشکش می فرستند. (ناظم الاطباء). - زن به مزد ؛ دیوث که بر زن خود رشک ندارد : تهمتن چوبشنید آواز دزد برآورد نعره که ای زن به مزد. شمسی (یوسف و زلیخا). رجوع به این ترکیب ذیل ترکیبات کلمه ٔ زن شود. - کارمزد ؛ مزدکار. - ◄ دراصطلاح بانکی حقی که بانکها در قبال انجام کار مثلاً ارسال حواله و بروات و غیره گیرند. - مزد چشم داشتن ؛ احتساب . (ترجمان القرآن ). مزد بیوسیدن . منتظر مزد شدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مزد دادن ؛ اجر. (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). اجر دادن . ایجار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گر کار کنی عزیز باشی فردا که دهند مزد مزدور . ناصرخسرو. - مزد دست ؛ دستمزد. پاداش . - مزد دست کسی را دادن ؛ اجرت او را پرداختن . - ◄ بجای نیکی های او بدی کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مزد دندان ؛ دندان مزد است و آن زری باشد که چون فقرا و مردم نامراد را به مهمانی آورند مبلغی بقدر آنچه خرج طعام و شراب ایشان شده باشد بعد از خوردن طعام به ایشان قسمت کنند و این رسم در قدیم متعارف بوده . (برهان قاطع). زری باشد که بعد از طعام خوردن به درویشان دهند و آن را دندان مزد گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). رجوع به دندان مزد شود. - مزد شست ؛ مزد دست . مزدی که برای کار دستی به کسی دهند. (فرهنگ نظام ). - مزد طاعت ؛ ثواب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مزد کار ؛اجر. دستمزد: بُسَلة؛ مزدکار افسونگران . اجرت افسونگر. (منتهی الارب ). - مزد کردن ؛ اجیر کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مزد کردم پسری موی ستر را یک روز نتوانست بدو هفته از او موی سترد. سوزنی (دیوان ص ٤٤٩). - مزد کسی را کف دستش گذاشتن، کنایه از اذیت کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کنایه از تنبیه و مجازات کردن . - مزد گرفتن ؛ اجرت گرفتن، دریافت مزد. دریافت اجرت کردن در برابر انجام کاری . پاداش کار گرفتن . دستمزد دریافت داشتن . - مزدگیر ؛ کسی که مزد می گیرد. که به ازاء دریافت پول نقدباید کار یا خدمتی انجام دهد : همه مارند و مور میر کجاست مزد گیرند دزدگیرکجاست . اوحدی . - مزد و منت (از اتباع ) ؛ نه مزد است و نه منت : بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت . حافظ. - امثال : کار نکرده را مزدش چنداست ؟ (یا) کار نکرده را چندش مزد است ؟ (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد . مزد خرچرانی خردوانی (یا خرسواری ) است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نه مزد است و نه منت ، تعبیری مثلی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). هم مزد است و هم منت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ اجر . (ترجمان القرآن ) (ناظم الاطباء). پاداش . (ناظم الاطباء). ثواب اخروی . پاداش کار نیک که بدان جهان دهند : که یزدان ترا مزد نیکان دهاد پس از مزد آرامش جان دهاد. فردوسی . مزد یابد هر که او بر دشمنش لعنت کند دشمنش لعنت فزون یابد ز ابلیس لعین . فرخی . من جهد کنم بی اجل خویش نمیرم در مردن بیهوده چه مزد و چه ثواب است . منوچهری . معتصم گفت یا باعبداﷲچون روا داشتی پیغام ناداده گزاردن گفتم یا امیرالمؤمنین خون مسلمانی نپسندیدم و مرا مزد باشد. (تاریخ بیهقی ص ١٧٤ چ ادیب ). رسول گفت ایزد عز ذکره مزد دهاد سلطان معظم را. (تاریخ بیهقی ص ٢٩١). دهاد آفریننده ٔ خوب و زشت ترا مزد نیکان مر او را بهشت . اسدی (گرشاسب نامه ص ٣٥٦). گر کار کنی عزیز باشی فردا که دهند مزد مزدور . ناصرخسرو. از عدل خداوند نیابی چو بیابی با بار بزه روز قضا مزد حمالی . ناصرخسرو. اندرحرم آی ای پسر ایرا که نمازی کان را بحرم درکنی، از مزد هزار است . ناصرخسرو. سنیان می زدند و من بدمش رفتم و بهر مزد می زدمش . سنائی . از دل معین دولت و دین جان به شاه داد مزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد. سیدحسن غزنوی . پیری صدوپنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی گوید که مفهوم ما نمی گردد اگر به کرم رنجه شوی مزد یابی . (گلستان ). ◄ صدقه . خیر : دگر هرچه بودش به درویش داد بدان کو ورا خویش بد بیش داد به مزد جهاندار خسرو بداد به نیکی روان ورا [ خسرورا ] کرد یاد. فردوسی (شاهنامه ٔ بروخیم ص ٢٩٤١). این مال و نعمت که شاه جهان به من داد همه به مزد شاه بخرج شود (اسکندر مالی عظیم به پیری عابد داد و او بپذیرفت و گفت در راه خیر صرف کنم و ثواب آن عاید شاه شود). (اسکندر نامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). ◄ جزا. (ناظم الاطباء). سزا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ اجاره . کرایه . (ناظم الاطباء). مال الاجاره . کراء. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کِروَه ّ. (منتهی الارب ). - به مزد دادن ؛ کرایه دادن . اجاره دادن : یکی مرا حکایت کرد که زنی است که پنجهزار از آن سبو دارد که به مزد میدهد... (سفرنامه ٔ ناصرخسرو). - به مزد گرفتن ؛ اجاره کردن خانه را یا ستور را. کرایه کردن . (زمخشری ). استیجار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گر نیستت ستور چه باشد خری به مزد گیر و همی رو. لبیبی . - خانه ٔ به مزد ؛ خانه ٔ اجاره . خانه ٔ کرایه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مزد ستاندن ؛ استئجار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ مواجب . سالیانه و ماهیانه و روزینه . (ناظم الاطباء). وظیفه . مقرری . شهریه : از غم مزد سر ماه که آن یک درم است کودک خویش به استاد و دبستان ندهی . ناصرخسرو. ◄ بَدَل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ خرج . (دهار). ◄ رشوة. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
اجر، اجرت، بهره، پاداش، پاداشن، ثواب حقالعمل، حقالقدم، دسترنج، کرایه کارمزد، کمیسیون جزا، عوض، مکافات نصیب