مزامیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزامیر. [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مِزمار. نای هاو دف ها یا سرود و آواز نیکو. (از منتهی الارب ). ◄ نی ها که آن را می نوازند. ◄ در عرف جمع ساز مطربان را گویند. (آنندراج ) : به نغمه های مزامیر عشق او مستم شراب وصلت دایم مرا شده ست حلال . سنائی . ◄ ج ِ مزمار یا مزمور[ م ُ /م َ ]. انواع دعا. (از منتهی الارب ). ◄ (اِخ ) مزامیر داود، آنچه از کتاب زبور می سرائیدند آن را. (منتهی الارب ). مزامیر داود همان زبور است . (ابن الندیم ) : آتشی از سوز عشق در دل داود بود تا به فلک می رود بانگ مزامیر او. سعدی . همه گویند و سخن گفتن سعدی دگر است همه دانند مزامیر نه همچون داود. سعدی . و رجوع به مزمار شود.