مزاحم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حِ) [ ع. ] (اِفا.) باعث زحمت، آزار - دهنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ حِ) [ ع. ] (اِفا.) باعث زحمت، آزار - دهنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزاحم . [ م ُح ِ ] (ع ص ) انبوهی کننده و تنگی کننده . (ناظم الاطباء). ◄ رنج رساننده و آزار دهنده و زحمت رساننده . معارض و مانع و بازدارنده . (ناظم الاطباء). - مزاحم شدن ؛ آزار رسانیدن و تصدیع دادن و زحمت دادن ؛ در تداول گفته می شود مزاحم نباشم .(یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مترادف و متضاد واژهدان
سربار، سرخر، مانع، متعرض، مخل، مصدع، موی دماغ آزارنده، زحمترسان بیگانه، غریبه، نامحرم
فرهنگ طیفی واژهدان
دخالتکننده، فضول، مداخلهگر، شخص فضول وبال گردن مردمآزار، اذیتکن دخالت، مداخله، جنگطلبی، مزاحمت، تعدی
واژگان فارسی سره واژهدان
سرخر، سربار، دست و پاگیر، دست و پا گیر