مریق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مریق . [ م ُ رَی ْ ی َ ] (ع ص ) آن که او را هرچیز خوش آید و به شگفت آرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مریق . [ م ُرْ رَ ] (ع اِ) حب عصفر. (از اقرب الموارد). گیاهی است که آن را عصفر خریض خوانند. (منتهی الارب ). عصفر. (الفاظ الادویه ). اخریض . (فهرست مخزن الادویه ). بهرمان . بهرم . (ابن البیطار). خریع. کاویشه . کافشه . کاژیره .
مریق . [ م ِرْ ری ] (ع ص ) اسب فربه شدن گرفته . (منتهی الارب ). اسبی که بنای فربه شدن را گذاشته باشد. (ناظم الاطباء).