مرغوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرغوا. [ م ُ غ ُ / م َ غ ُ ] (اِ) فال بد و نفرین . (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ). بدسگالی . بدخواهی . بداندیشی . تفؤل بد از پرواز مرغ . مقابل تحسین . مقابل مروا، دعای خیر و آفرین : گردد از مهر تو نفرین موالی آفرین گردد از کین تو مروای اعادی مرغوا. قطران . یکی رابه بزم اندرون فال نیکی یکی را به رزم اندرون مرغوائی . قطران . به دوستان بر از او مرغوا شود مروا به دشمنان بر از او آفرین شود نفرین . قطران . نیابد آفرین آنکس که گردونش کند نفرین نیابد مرغوا آنکس که یزدانش دهد مروا. قطران . مرغوا بر ولی شود مروا آفرین بر عدو شود نفرین . معزی . آری چو پیش آید قضا مروا شود چون مرغوا جای شجر گیرد گیا جای طرب گیرد شجن . معزی . - مرغوا کردن ؛ نفرین کردن : شاه را گفت مفسدی ز احوال که کند مرغوا به جان تو زال . سنائی . - به مرغوا داشتن ؛ به حساب نفرین گذاردن . نفرین حساب کردن : نفرین کند به من بردارم به آفرین مروا کنم بدو بردارد به مرغوا. ابوطاهر خسروانی .