مرزغن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرزغن . [ م َ زَ غ َ ] (اِ) گورستان . (لغت فرس اسدی ) (اوبهی ) (جهانگیری ) (صحاح الفرس ).مرغزن . (جهانگیری ). رجوع به مرغزن شود : هر که را راهبرزغن باشد منزل او به مرزغن باشد. عنصری (لغت فرس اسدی ). هیج نندیشی که تا خود چون بود انجام کار مرغزار آید جزای فعل تو یا مرزغن . سنائی (از جهانگیری ). ◄ آتش .(جهانگیری ) (رشیدی ). مرزغان . (رشیدی ). رجوع به مرغزن شود. ◄ دوزخ . (برهان قاطع). رجوع به مرغزن و حواشی آن شود. ◄ آتشدان . (برهان قاطع). رجوع به مرغزن شود.