مرزبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرزبان . [ م َ ] (اِخ ) ابوکالیجار مرزبان ملقب به عمادالدوله عزّالملوک پسر سلطان الدوله پسر بهاءالدوله پسر عضدالدوله دیلمی است از سلسله ٔ آل بویه که از (٤١٥ تا ٤٤٠ هَ . ق .) در عراق و فارس حکومت کرده است و در ایام حکومت میان او و قوام الدوله ابوالفوارس عمش و ابوطاهر جلال الدوله جانشین ابوعلی شرف الدوله پسر عمش جنگها رخ داده است . برای تفصیل رجوع به تاریخ عمومی عباس اقبال (ص ١٧٣ و ١٧٤) شود.
مرزبان . [ م َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) حاکمی که در سرحد باشد. (اوبهی ). حاکم و میر سرحد. (جهانگیری ). سرحددار. صاحب طرف .طرفدار. حافظ مرز و ثغر و حدود. که محافظت نواحی مرزی و طرفی از مملکت با اوست . حافظ الحد : به هرمرز بنشاند یک مرزبان بدان تا نسازند کس را زیان . دقیقی . طلایه نه و دیده بان نیز نه به مرز اندرون مرزبان نیزنه . فردوسی . بدو گفت با کس مجنبان زبان از ایدر برو تا در مرزبان . فردوسی . یک فوج قوی لاجرم بدان مرز از لشکر یأجوج مرزبان است . ناصرخسرو. و مرزبان صاحب طرفان را خوانده اند. (مجمل التواریخ ). تن مرزبان دید در خاک و خون کلاه کیانی شده سرنگون . نظامی . تیر زبان شد همه کای مرزبان هست نظرگاه تواین بی زبان . نظامی . چو موی ازسر مرزبان باز کرد بدو مرزبان نرمک آواز کرد. نظامی . ◄ مملکت دار. دارنده ٔ کشور و ملک : دلارام گفت ای شه مرزبان نه هر زن دو دل باشد و یک زبان . فردوسی . رجوع به معنی قبلی شود. ◄ مسلط. حاکم . فرمانروا : نباشد به خود بر کسی مرزبان که گویدهر آنچ آیدش بر زبان . نظامی . ◄ نگهدارنده . نگهبان . (برهان قاطع). رجوع به معنی اول و معنی بعدی شود. ◄ ولایت دار. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). حاکم . شهربان . که فرمانروائی و حکومت قسمتی از مملکت با اوست : به درگاه شاه آمده با نثار هم از مرزبان و هم از شهریار. فردوسی . به دستور گفت آن زمان شهریار که بدگوهری بایدم بی تبار. که یک چند باشد به ری مرزبان یکی مرد بی دانش و بد زبان . فردوسی . پدر مرزبان بود ما را به ری تو افکندی این جستن تخت پی . فردوسی . محمد ولی عهد سلطان عالم خداوند هر مرز و هر مرزبانی . فرخی . این همه شهرها به روزگار جاهلیت اندر فرمان پهلوانان و مرزبانان سیستان بودند. (تاریخ سیستان ). و اپرویز هم از پدر بگریخت وبا آذربیجان رفت و با مرزبانان آنجا هم اتفاق شد و مقام کرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩٩). به هر مرز اگر خود شوم مرزبان چه گویم چو کس را ندانم زبان . نظامی . در آن مرز کان مرد هشیار بود یکی مرزبان ستمکار بود. سعدی . ◄ سردار. امیر. سر کرده ٔ سپاه . امیرزاده . صاحب منصب : اگر مرزبانی و داماد شاه چرا بیشتر زین نداری سپاه . فردوسی . نشستند هر سه [ سلم، تور، ایرج ] به آرام و شاد چنان مرزبانان خسرو نژاد. فردوسی . ز لشکر یکی مرزبان برگزید که گفتار ایشان بداند شنید. فردوسی . و زیرتر از آن چند کرسی از بهر مرزبانان و بزرگان . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩٧). پرویز بدی که در سپاهش صد نعمان مرزبان ببینم . خاقانی . ◄ دارنده . مالک . صاحب . حافظ : عادل همام دولت و دین مرزبان ملک کز عدل او مبشر عهد و زمان ماست . خاقانی . ای مرزبان کشور پنجم که در گهت هفتم سپهر مانه که هشتم جنان ماست . خاقانی . جهان مرزبان شاه گیتی نورد. نظامی . ◄ زمین دار. مالک زمین . (از غیاث اللغات ) (برهان قاطع) (از رشیدی ) (ازدستور الاخوان ). صاحب و نگاهدارنده ٔ زمین . (انجمن آرا). رجوع به معنی قبل شود. ◄ دوازده یک کیل . ج، مرزبانات . (مهذب الاسماء) (ملخص اللغات ). ◄ دهقان : چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد نسیمش مرزبانان را خبر کرد. نظامی .
مرزبان . [ م َ زُ ] (معرب ص مرکب، اِمرکب ) معرب مرزبان فارسی است . رجوع به مَرزبان شود. ◄ رئیس فارسیان و مهتر آنها. (منتهی الارب ). مهتر گبرگان . (مهذب الاسماء). مهتر مغان . (دستور الاخوان ). مهتر مجوس . (السامی ). ج، مرازبة. رجوع به مَرزبان شود. ◄ مرزبان الزأرة؛ شیر، زیرا رئیس آجام است . (از منتهی الارب ). اسد. (متن اللغة).