مردانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ نِ)<BR>۱- (ص مر.) منسوب و مربوطه به مردان.<BR>۲- (ق.) مانند مردان.<BR>۳- شجاعانه، دلاورانه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ نِ) ۱- (ص مر.) منسوب و مربوطه به مردان. ۲- (ق.) مانند مردان. ۳- شجاعانه، دلاورانه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مردانه . [ م َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی، ق مرکب ) خاص مردان . درخور مردان : حج زیارت کردن خانه بود حج رب البیت مردانه بود. مولوی . معنی توفیق غیر از همت مردانه چیست انتظار خضر بردن ای دل فرزانه چیست . صائب . ◄ متعلق به مردان . برای مردان . مخصوص به مردان : کفش مردانه، حمام مردانه، لباس مردانه . ◄ چون مردان . به شیوه ٔ مردان . با همت و پشتکار مردان . مردوار : مور که مردانه صفی می کشد از پی فردا علفی می کشد. نظامی . یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو. سعدی (کلیات چ امیرکبیر ص ٢٦٤). ◄ شجاع . دلیر. نیو. متهور. بی باک . بنیرو : کیومرث را پسری بود همچو او مردانه پشنگ نام . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). مسلمه روی به بطال بن عمرو کرد و اندرهمه سپاه اسلام از او مردانه تر کس نبود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). این کیکاوس سپاه سالاری بود نام او رستم بن دستان و این رستم مردی بود که از جهان از او مردانه تر نبود و مهتر سیستان بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ز گردان دلیران ده و دو هزار سواران مردانه در کارزار. فردوسی . چنین داد پاسخ به فرزانگان بدان نامداران و مردانگان . فردوسی . تیر بر پیل آزماید تیغ بر شیر ژیان اینت مردانه سواری اینت مردی سهمگین . فرخی . ایا به بزمگه آراسته ز صد حاتم ایا به معرکه مردانه تر ز صد سهراب . فرخی . غلامی چند گردنکش مردانه داشت . (تاریخ بیهقی ص ٤٠٨). صد فیل با هزار سوار مردانه مبارز به کنار دریا فرستاد. (اسکندرنامه ٔ خطی ). و بهرام مردی مردانه بود و از ایران بود. (اسکندرنامه ٔ خطی ). و مردی بوده است با رای و داهی و مردانه واو بود کی قصد بیت المقدس کرد. (فارسنامه ابن بلخی ص ٤٨). هر یک مردی را از خویشان خویش اختیار کنید که به سلاحداری بباید بشرط آنکه مردانه باشد و یک مرد که جنیبت کشد و هم مردانه باشد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٧). با آنکه عاقل و عالم و مردانه بود رغبت به پادشاهی نکرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥٤). این بهرام جور پرورش به عرب یافت ... و سخت مردانه و نیکو سیرت بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٢٢). این پادشاهزادگان را کی بگرفته ام مردانی اند سخت مردانه و ارجمند و دانا و از ایشان می ترسم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥٧). و این اردشیر سخت عاقل و شجاع و مردانه بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٦٠). ولید سخت چابک سوار بود و مردانه و صاحب قوت . (مجمل التواریخ ). مردی درشت و مردانه بود. (مجمل التواریخ ). سلطان الب ارسلان مردی سهمگن و مردانه بود. (راحةالصدور). سپه نیز با او تنی ده هزار خردمند و مردانه و مردکار. نظامی . غلامان مردانه دارد بسی نبیند ولی روی او هر کسی . نظامی . گه نا امیدی بجان باز کوش که مردانه را کس نمالید گوش . نظامی . من نمی گویم سمندرباش یا پروانه باش چون به فکر سوختن افتاده ای مردانه باش . مرتضی قلی خان شاملو (از تذکره نصرآبادی ص ٢٧). ◄ چست . چابک . دلیر. ماهر : گرفتم که مردانه ای در شنا برهنه توانی زدن دست و پا. سعدی . او را از خواص و بطانه جاسوس مردانه در پی دشمن روان بودی . (ترجمه محاسن اصفهان ص ٩٥). ◄ مرد : از کشتن ما ترا چه خیزد مردانه ز مرد خون نریزد. نظامی . و جوانی قوی و مردانه و بالیده شد. (تاریخ قم ص ٢٩٠). ◄ شجاعانه . دلیرانه . با شجاعت از روی مردی : از این نکوتر و مردانه تر فراوان کرد به پای قلعه ٔ غور و به کوه غرجستان . فرخی . یک چوبه تیر بر حلق وی زد و او بدان کشته شد... و یارانش حصار را بدادند و سبب آنهمه یک زخم مردانه بود. (تاریخ بیهقی ص ١٠٩). منصوروار گر ببرندم به پای دار مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست . ؟
مترادف و متضاد واژهدان
شجاعانه، دلیرانه، جسورانه، غیرتمندانه، غیورانه مردوار مربوطبه مرد (ان) (متضاد: زنانه)
فرهنگ طیفی واژهدان
راد، بزرگوار، غیور نر دلیر