مردان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مردان . [ م َ ] (اِخ ) پسر سرخاب بن باو از آل باؤ و از ملوک طبرستان و پدر اسپهبد شروین است و مدت بیست سال حکومت داشته است در قرن دوم هجری . (حبیب السیر ج ٢ چ خیام ص ٤١٧).
مردان . [ م ُ ] (اِ) جمع امرد است به معنی کودکان ساده رو. (غیاث اللغات ). در فرهنگهای عربی جمع امرد، «مُرد» آمده است .
مردان . [ م َ ] (اِ) ج ِ مَرد. رجوع به مرد شود. ◄ پهلوانان . دلیران . شجاعان . گردان : یا بزرگی و ناز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی . حنظله . که مردی ز مردان نشاید نهفت . فردوسی . به مردان توان کرد ننگ و نبرد. فردوسی . ◄ اولیأاﷲ. مردان راه حق . خاصان حق . اهل طریقت : بهانه بر قضا چه نهی چو مردان عزم خدمت کن چو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی . سنائی . - مردان علوی ؛ کنایه از کواکب هفتگانه یا سبعه ٔ سیاره است . (از برهان قاطع) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). - ◄ هفت اوتاد که از بزرگان عالم غیب اند. (ازبرهان قاطع). رجوع به هفت مردان شود.