مرداس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرداس . [ م ِ ] (اِخ ) نام پدر ضحاک . به روایت فردوسی مرداس نیکمردی بود به عهد جمشید در دشت سواران نیزه گذار (عربستان ) که پسری زشت سیرت و ناپاک و میگسار و جهانجوی به نام ضحاک داشت : که مرداس نام گرانمایه بود به داد و دهش برترین پایه بود. فردوسی . رجوع به یشتها ج ١ ص ١٨٨ و فرهنگ شاهنامه ص ٢٤٣ و حبیب السیر چ تهران ج ١ ص ٦٤ و شاهنامه (داستان ضحاک ) شود.
مرداس . [ م ِ ] (اِخ ) جدی جاهلی است و فرزندان او بطنی از بنی عوف بن سلیم از عدنانیه اند و مساکنشان میان قابس و بلدعناب است به مغرب . (الاعلام زرکلی ).
مرداس . [ م ِ] (اِ) آسیای دستی . دست آس . (ناظم الاطباء). دستاس . (دستور الاخوان ). آس دست . (مهذب الاسماء). ◄ (ع اِ) آلت الردس . وسیله ٔکوفتن و صاف کردن زمین . (از المنجد) (از متن اللغة).سنگ کوب . (از منتهی الارب ). ◄ آن سنگ که درچاه افکنند تا معلوم شود در ته چاه آب هست یا نه . (از مهذب الاسماء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مِردَس . (اقرب الموارد) (متن اللغة). ◄ سر. (منتهی الارب ). رأس . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).