مردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- لاشه.<BR>۲- نجس، پلید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ په. ] (اِ.) ۱- لاشه. ۲- نجس، پلید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مردار. [ م ُ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) لاشه ٔ مرده . لاشه و جسد حیوانی که ذبح نشده مرده است و در شرع نجس است و خوردن گوشت آن جایز نیست . جیفه . لاش . لش : همی خورد افکنده مردار اوی ز جامه برهنه تن خوار اوی . فردوسی . خورند از آن که بماند ز من ملوک زمین تو از پلیدی و مردار پر کنی ژاغر. عنصری . دزدی و خون ناحق میانشان حرام بودی و مردار نخوردندی . (تاریخ سیستان ). چون نیابد به گه گرسنگی کبک و تذرو چه کند گر نخورد شیر ز مردار کباب . ناصرخسرو. ای پسر مشغول مردار است خلق چون به مرداراست مشغولی کلاب . ناصرخسرو. گر طمعی نیستم به خون و به مردار چون که چنین دشمنان شدند سگانم . ناصرخسرو. جغد را گفت خانه ات در خرابه باد و خورشت مردار باد. (قصص الانبیاء ص ١٧٣). نکند قصد هیچ خصم زبون که ز مردار کس نریزد خون . سنائی . چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندر این نشاءة قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا. سنائی . هر که او بددل است و بدکار است گر چه زنده ست کم ز مردار است . سنائی . چون لیقه ٔ دوات کهن گشته پوسیده گوشت در تن مردارش . خاقانی . گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز مردار بود هر آنکه او را نکشند. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٩٠٤). اگر تیر اول صید را خسته کرده بود چنانک از صیدی بیرون شده باشد آنگه تیر دوم آید حلال نبود... و صید مردار بود. (راحةالصدور). اگر سگ یا یوز بعد از آنکه صید بسیار گرفته حرام بود صیدی را بخورد، جمله از پیش گرفته بود، الا آنچه ذبح یافته بود و به مذهب بو یوسف و محمد آن یکی مردار بود باقی حلال . (راحةالصدور). در این روزه چو هستی پای پر جای به مردار استخوانی روزه مگشای . نظامی . کوشم که از این جهان پرخار مردانه برون شوم نه مردار. نظامی . با سگان بگذار این مردار را خرد بشکن شیشه ٔپندار را. مولوی . وآنگه بغلی نعوذ باللّه مردار بر آفتاب مرداد. سعدی . سعدی به مال و منصب دنیا نظرمکن میراث از توانگر و مردار از کلاغ . سعدی . مرد بداصل هست بد کردار مطلب بوی نافه از مردار. مکتبی . ز زندگی چه به کرکس رسد بجزمردار چه لذت است به عمر دراز نادان را. صائب . ◄ لاشه اعم از آنکه خود مرده باشد یا که کشته باشند. (یادداشت مرحوم دهخدا) : این ملک مردارهای بسیار از چهارپایان کشته و مرده ٔ شکاریها بدان موضع ایشان فرستند تا آنجا بیفکنند و ایشان بخورند. (حدود العالم یادداشت مرحوم دهخدا). - مردار خوردن ؛ لاشه وجسدی را طعمه ساختن : ای باز سپید خورده کبکان مردار مخور بسان ناهاری . ناصرخسرو. مردمان همچو گرگ مردم خوار گاه مردم خورند و گه مردار. نظامی . و در شهر قوت و غذا نماند و چهارپایان نیز نماندند و آغاز مردار خوردن کردند. (جامع التواریخ رشیدی ). بود غیبت خلق مردار خوردن از این لقمه کن پاک کام و دهان را. صائب . - مردار شدن ؛ سقط شدن : چون در آن کوچه خری مردار شد صد سگ خفته بدان بیدار شد. مولوی . - امثال : مردار سگان را و سگان هم آن را . (اسرارالتوحید). یکی مرد و یکی مردار شد و یکی به غضب خدا گرفتار شد . ◄ نجس . پلید. رجس . گنده : با خود گفتم این چنین مرداری نیمکافری [ افشین ] برمن چنین استخفاف می کند. (تاریخ بیهقی ص ١٧٢). چه به کار است چو عریان است از دانش جانت تن مردار بپوشیده به دیبای طمیم . ناصرخسرو. دریغ دفتر اشعار ناخوش و سردم که بد نتیجه ٔ طبع فرخج و مردارم . سوزنی . در مجلس بزم و روزبار به خوردن آن مردار [ شراب ] مشغولند. (راحةالصدور). اخبار و آثار بسیار در عقوبت آن مردار [ شراب ] آمده است . (راحةالصدور).
مترادف و متضاد واژهدان
لاش، لاشه جانورمرده نا جیفه نجس، پلید