مرجع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرجع. [ م َ ج ِ / م َ ج َ ] (ع اِ) جای بازگشتن . (غیاث اللغات ). جای برگشت . جای بازگشت . (ناظم الاطباء). محل رجوع . (فرهنگ فارسی معین ). مآب . منقلب . بازگشت گاه . (یادداشت مؤلف ) : اژدها را به مرجعی مانند کردم که به هیچ تأویل از آن چاره نتوان کرد. (کلیله و دمنه ). باد ارکان دین و دولت را سوی او مرجع و مصیر و مآب . سوزنی . ◄ زمان رجوع . (یادداشت مؤلف ). هنگام برگشت . (ناظم الاطباء) : اگر به حقیقت معاد آن را خواهی یوم المعاد است و هرگاه براستی مرجع آن را طلبی یوم التناد است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٥٤). ◄ بازگشت . رجوع : در این تن سه قوه است هر چند، مرجع آنهابا یک تن است . (تاریخ بیهقی ص ٩٥). مرجع این جسم خاکی هم به خاک مرجع تو هم به خاک ای سهمناک . مولوی . ◄ پناه . ملجاء. (ناظم الاطباء). ◄ آخرین مقصود. (ناظم الاطباء).رجوع به معنی قبلی شود. ◄ آن که در امور بدو رجوع کنند. (فرهنگ فارسی معین ). که محل رجوع مردم باشد در امور و مسائل دینی یا دنیاوی . ج، مراجع. - مرجع تقلید ؛ مجتهد جامعالشرایطی که مقلدان از او تقلید کنند و به احکام و فتاوی وی در امور دینی گردن نهند. ◄ مأخذ. منبع. کتابی که از آن مطلبی را نقل کنند، یا تشریح و توضیح و تفسیر مطلبی بدان رجوع دهند. ج، مراجع. رجوع به مراجع شود. ◄ در دستور زبان، کلمه ای که ضمیر غایب بدان برگردد، در مثال «حسن نامه ای نوشت و آن را توسط پست برای مادرش فرستاد» مرجع ضمیر «آن »نامه است و مرجع ضمیر «ش » حسن است . (از فرهنگ فارسی معین ).
مرجع. [ م َ ج َ ] (ع مص ) مرجِع. رجع. (اقرب الموارد). رجوع به رجع و مرجِع شود.
مرجع. [ م َ ج ِ ] (ع اِ) زیر کتف . (منتهی الارب ). مرجع کتف ؛ اسفل آن . (از متن اللغة). رجع کتف . (یادداشت مؤلف ). ◄ (مص ) بازگشتن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ٨٧) (منتهی الارب ). انصراف . بازگردیدن . مقابل ذهاب به معنی رفتن . (از متن اللغة). رجوع . مرجعة. رجعی . رجعان . (اقرب الموارد)(متن اللغة). رجع. (متن اللغة). رجوع به رجوع شود. ◄ رجوع به مرجع [ م َ ج َ / م َج ِ ] در سطور ذیل شود.