مرتبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ تَ بَ یا بِ) [ ع. مرتبة ] (اِ.) پایه، منزلت. ج. مراتب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ تَ بَ یا بِ) [ ع. مرتبه ] (اِ.) پایه، منزلت. ج. مراتب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرتبة.[ م َ ت َ ب َ ] (ع اِ) پایگاه بلند. منزلت رفیع. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). رجوع به مرتبت و مرتبه شود. ◄ پایگاه . (مهذب الاسماء). منزلة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). پایه . (منتهی الارب ). مکانت .(منتهی الارب ). رجوع به مرتبه و مرتبت شود. ◄ جای دیده بان بر سر کوه . (منتهی الارب ). مرقبة. (اقرب الموارد) (متن اللغة). که بر قله کوه باشد. (از متن اللغة). استادنگاه سر کوه . (فرهنگ خطی ). ◄ مقام شدید. (متن اللغة) (اقرب الموارد). ج، مراتب .
مرتبه . [ م َ ت َ ب َ / ب ِ ] (از ع، اِ) پایه . درجه . مقام . حد. مرحله . اندازه . رتبه : ثمره ٔ این اعتراف و رضا آن است که احاطه کند زیادتی فضل خدا را و دریابد مرتبه ٔ بلند ثواب . (تاریخ بیهقی ص ٣٠٩). مرتبه ٔ هر کسی پیدا کرد. (مجمل التواریخ، از فرهنگ فارسی معین ). پیشتر از مرتبه ٔ عاقلی غافلی ای بود خوشا غافلی . نظامی . کارش از آن درگذشت و به مرتبه ٔ بالاتر رسید. (گلستان ). تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود. وحشی . ◄ منزلت رفیع. پایه ٔ بلند. پایگاه رفیع. مقام والا : بادت جلال و مرتبه چندان که آسمان هر صبحدم بر آورد از خاورآینه . خاقانی . گر پای سگ کویش بر دیده ٔ ما آید زاین مرتبه بر دیده تشویر توان خوردن . خاقانی . فرق ترا درخورد افسر سلطانیت گر چه بدین مرتبه غیر تو شد کامکار. خاقانی . یکی از دوستان قدیمش ... در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را... (گلستان ). - مرتبه ٔ احدیت (اصطلاح عرفانی ) ؛ مرتبه ای است که در آن حقیقت وجود در نظر گرفته شود فارغ از هر چیز دیگری، در این مرتبه کلیه اسماء و صفات مستهلک شوند و این مرتبه را جمعالجمع و حقیقة الحقایق و عماء نیز گویند. (از تعریفات ). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. - مرتبه ٔ الهیة ؛ در نظر گرفتن حقیقت وجود است به شرط جمیع اشیاء لازمه ٔ آن از کلی و جزئی که عبارت است از اسماء و صفات و آن را واحدیت و مقام جمع نامند و چون این مرتبه مظاهر اسمائی را که عبارت از اعیان و حقایق است به کمالاتی که با استعدادات السماء مناسب باشد می رساند آن را مرتبه ٔ ربوبیت نامند و اگر حقیقت وجودفقط به شرط کلیات اشیاء در نظر گرفته شود از آن به رحمن، رب العقل الاول، به لوح قضا و ام الکتاب و قلم اعلی تعبیر کنند. و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. - مرتبه ٔ انسان کامل ؛ عبارت است از همگی و تمامی مراتب الهیه و کونیه از عقول و نفوس کلیه و جزئیه و مراتب طبیعت تا پایان تنزلات وجود و آن را مرتبه ٔ عمائیه نیز گویند. از این رو مرتبه ٔ انسان کامل مشابه مرتبه الوهیت باشد و فرقی بین این دو مرتبه نیست جز آنکه مرتبه ٔ در الوهیت سخن از ربوبیت و مربوبیت رود. و ازاین لحاظ است که در مرتبه ٔ انسان کامل صحبت از جانشینی و خلافت حق درباره انسان کامل بمیان آید. (از کشاف اصطلاحات الفنون از تعریفات جرجانی ). - مرتبه ٔ جمعالجمع ؛ مقام وحدت و ظهور است . (غیاث اللغات ). رجوع به سطور قبلی ذیل مرتبه ٔ احدیت شود. ◄ (در ساختمان ) طبقه . آشکوب : ساختمان چهارمرتبه یعنی چهارطبقه، چهارآشکوبه . ◄ بار. دفعه .کرت . راه . مره . نوبت : هزار مرتبه مانا فزون شنیدستی که هست یار بد از مار جانگزای بتر. خاقانی . ◄ (در حساب ) در نوشتن اعداد از راست به چپ برای هر رقم مرتبه ای قائل شده اند که نمایان گر ارزش هر رقم است . و به ترتیب از راست به چپ مرتبه اول از ١ تا ٩است که آن را مرتبه اول یا یکان یا آحاد گویند و هررقمی که در این مرتبه واقع شود نماینده آحاد است، ورقمی که در مرتبه ٔ دوم قرار گیرد نماینده ٔ عشرات یادهگان است از ١٠ تا ٩٩ و رقمی که در مرتبه ٔ سوم واقع شود نماینده ٔ مئات یا صدگان است از ١٠٠ تا ٩٩٩ و به همین ترتیب . مثلاً در عدد ٦٣٨ رقم اول که در مرتبه ٔآحاد است نماینده ٔ ٨ واحد است و رقم دوم که در مرتبه ٔ عشرات است نماینده ٔ ٣ عشره یا ٣٠ واحد است و رقم سوم که در مرتبه ٔ مئات است نماینده ٔ ٦ مائه یا ٦٠٠ واحد است .
مرتبه . [ م ُ رَت ْ ت َ ب َ ] (ع ص ) درست کرده شده . (غیاث اللغات ). ترتیب داده شده . منظم . تأنیث مرتب است . رجوع به مرتّب شود. ◄ درجه به درجه داشته شده . (غیاث اللغات ). تأنیث مرتب است . رجوع به مرتّب شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بار، پاس، دفعه، ده، کرت، مرحله، مره درجه، شان، لیاقت، مرتبت، پایه، پایگاه، مقام، منزلت، منصب رتبه، طبقه، قدر
واژگان فارسی سره واژهدان
رده، جایگاه، پایه، پایگاه، بار