مربوط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) بسته شده، وابسته، دارای پیوند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) بسته شده، وابسته، دارای پیوند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مربوط. [ م َ ] (ع ص ) بسته . (منتهی الارب ). محکم کرده و بسته شده . (از اقرب الموارد). بند کرده شده . ◄ متعلق . منسوب . (ناظم الاطباء). وابسته . ربط داده شده . - مربوط بودن با کسی ؛ با او پیوستگی یا دوستی یا آمد و رفت داشتن . با وی در ارتباط بودن . با او رابطه داشتن : در قزوین با خواجه افضل ترکه مختلط و مربوط بود. (عالم آراء از فرهنگ فارسی معین ). - مربوط بودن کاری یا سخنی به کسی ؛ متعلق بدو بودن . او را در آن کار سهمی و نفعی بودن . او را در آن امر حقی و دخلی بودن . - مربوط کردن ؛ ربط دادن . بهم پیوستن . ◄ مرتب . (ناظم الاطباء). بهم پیوسته . مرتبط با هم . دارای رابطه و پیوند. - سخن مربوط ؛ سخنی که مبتدا و خبرش معلوم و مرتب و منظم باشد. مقابل سخن نامربوط که در آن موضوع ها بهم ربطی ندارند و کنایه از پرت و پلا و جفنگ و بی معنی است .
مترادف و متضاد واژهدان
مرتبط منوط، وابسته منسجم، باانسجام صحیح، درست (متضاد: نامربوط، بیربط)
فرهنگ طیفی واژهدان
مربوطه، مرتبط، مربوط بهموضوع، درباره موضوع، هموند، منطقی ذیربط، ذینفع مناسب، بهجا، دقیق، حسابی، منطبق مهم ماوضعله
واژگان فارسی سره واژهدان
وابسته، پیونددار، پیوسته به، پیوسته، بسته