مران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مران . [ م ُرْ را ] (ع اِ) نیزه ٔ لرزان سخت . (منتهی الارب ).الرماح اللدنة الصلبة؛ نیزه های نرم محکم . (متن اللغة) (از اقرب الموارد). واحد آن مُرّانَة است . (از متن اللغة) (از منتهی الارب ). رجوع به مرانة شود. ◄ درختی که از آن نیزه سازند. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). رجوع به مَرّان شود. ◄ زغال اخته . (فرهنگ فارسی معین ). لسان العصافیر. زبان گنجشک . (یادداشت مؤلف ).
مران .[ م ُ ] (نف ) میرنده . فانی . هالک . در حال مردن . (یادداشت مؤلف ) : اگر ایدونکه به کشتن نمرند این پسران آن خورشید و قمر باشند این جانوران زآن کجا نیست مه روشن و خورشید مران به نسب باز شوند این پسران با پدران . منوچهری .
مران . [ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سه هزار شهرستان شهسوار. در ٥٦هزارگزی جنوب شهسوار، در منطقه ٔ کوهستانی سردسیری واقع و دارای ٧٠٠ تن سکنه است . آبش از چشمه سار تأمین می شود و محصولش گندم، جو و سیب زمینی، لبنیات و شغل مردمش زراعت و گله داری است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).