مرام
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِ.) هدف، مقصود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِ.) هدف، مقصود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرام . [ م َ ] (ع اِ)(از «ر و م ») مراد. مطلب . (غیاث اللغات ). منظور. مقصود. مطلوب . آرزو. (یادداشت مؤلف ). خواهش . اراده . نیت . عزم . آهنگ . (ناظم الاطباء) ج، مرامات : گر بپرسد عقل چون باشد مرام گو چنانکه تو ندانی والسلام . مولوی . - بر وفق مرام ؛ چنانکه مطلوب است . به دلخواه . موافق آرزو. به کام دل : مهام آنجا را بر وفق مرام انجام دهد. (مجمل التواریخ گلستانه، از فرهنگ فارسی معین ). خواست به میل دل و وفق مرام روز خوش خویش رساند به شام . ایرج میرزا. - حسب المرام ؛ بنا بر میل و خواهش . (ناظم الاطباء). - مقضی المرام ؛ کامروا. (یادداشت مؤلف ). ◄ مسلک سیاسی . (یادداشت مؤلف ). خط مشی سیاسی . اصول و اهدافی که سبب تشکیل یک حزب یا جمعیت سیاسی است و مورد نظر افراد و اعضاء آن حزب و جمعیت و گروه . ◄ جای جستن . (منتهی الارب ). مطلب . (متن اللغة) (از اقرب الموارد). گویند: هو ثبت المقام بعیدالمرام . (اقرب الموارد). ◄ (مص ) خواستن و جستن . (منتهی الارب ). جستن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). طلب کردن چیزی را. (از متن اللغة). قصد. (غیاث اللغات از قاموس ). قصد چیزی کردن . رامه روماً و مراماً؛ اراده . (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
آیین، ایدئولوژی، بینش، جهانبینی، عقیده، مسلک خواست، خواهش، مراد، مقصود شیوه رفتار، روشاخلاقی
واژگان فارسی سره واژهدان
خواست، پسند، آرمان، آرزو