مراقب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مراقب . [ م ُ ق ِ ] (ع ص ) نگرنده . مواظبت کننده . مواظب . ناظر. نگران . که می پاید و مراقبت میکند : رو مراقب باش بر احوال خویش نوش بین در داد و اندر ظلم نیش . مولوی . مدتی زن شد مراقب هر دو را تا که شان فرصت نیفتد در خلا. مولوی . ◄ حارس . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نگهبان . حافظ. نگهدار. نگاهبان . (یادداشت مؤلف ). که حفاظت و حراست و نگهبانی کند. نعت فاعلی است از مراقبة. رجوع به مراقبة شود. ◄ مترقب . (از متن اللغة). منتظر. متوقع. چشم دارنده . چشم به راه : سه مدحت فرستادم ای فخر عالم به هریک بدم مر صلت را مراقب . حسن متکلم . ◄ ترسنده . (فرهنگ خطی ). خائف . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) . ◄ در اصطلاح عرفا، نگاهدارنده ٔ قلب از بدی ها. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مراقبه و مراقبت شود.
مراقب . [ م َ ق ِ ](ع اِ) ج ِ مرقب . (متن اللغة). رجوع به مَرقَب شود.