مراغه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) به خاک غلتیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) به خاک غلتیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مراغه کردن . [ م َ غ َ / غ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) غلط زدن . غلتیدن در خاک . خرغلت زدن . به پهنا در خاک غلت زدن . غلت و وا غلت زدن : چون مراغه کند کسی بر خاک چون بود خاک از او چه دارد باک . عنصری . چون خاک یافتی مراغه دانستی کرد. (تاریخ بیهقی ). ایشان خود بی باک مراغه کردندی . (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی ). صبا بر سر سبزه می ریخت سیم مراغه همی کرد بر گل نسیم . (از اوبهی ). گریان به زمین فتاد و بی تاب بر خاک مراغه کرد چون آب . امیرخسرو. نظاره کن روانی این شعر بر ورق گوئی مراغه بر گل تر می کند شمال . امیرخسرو (از جهانگیری ). معاشران را بی دور باده مست کند مراغه کردن خوبان به سایه های چنار. امیرخسرو (از آنندراج ).