مذکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ ذَ کَّ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- نر.<BR>۲- مربوط یا متعلق به جنس نر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ ذَ کِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- به یاد آورنده. ۲- وعظ کننده، واعظ.
(مُ ذَ کَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- نر. ۲- مربوط یا متعلق به جنس نر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مذکر. [ م َ ک َ ] (ع اِ) اسم مکان است از ذِکْر. (از متن اللغة). رجوع به ذکر شود.
مذکر. [ م ُ ک ِ ] (ع ص ) امراءة مذکر؛زنی که پسر زاید. (مهذب الاسماء). زن که همه پسر زاید. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). ◄ طریق مذکر؛ راه خوفناک . (منتهی الارب ). مخوف . (اقرب الموارد). مخوف صعب . مُذَکَّر. (از متن اللغة). ◄ یوم مذکر؛ روز سخت . (منتهی الارب ). جنگ صعب شدید. (از اقرب الموارد). داهیه ٔ شدیده ای که جزمردان مرد در آن پایداری نتوانند. (از متن اللغة). ◄ داهیه ٔ مذکر؛ بلای سخت . (منتهی الارب ). شدیدة. (اقرب الموارد). ◄ ارض مذکر؛ التی تنبت ذکور البقل . (متن اللغة). که گیاه سخت و درشت رویاند. مذکار. رجوع به مذکار شود. ◄ یادآورنده . مذکِّر. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از اذکار.
مذکر. [ م ُ ذَک ْ ک َ ] (ع ص ) ضد مؤنث . (اقرب الموارد). نرینه . (مهذب الاسماء) (تفلیسی ). مرد. نر. ضد ماده . (غیاث اللغات ). ◄ سیف مذکر؛ شمشیر آبدار. (منتهی الارب ). ذوالماء. (اقرب الموارد). آن شمشیری که کناره پولاد بود میانه نرم آهن . (مهذب الاسماء). ذَکَر. (متن اللغة). ◄ یوم مذکر؛ روز سخت . (منتهی الارب ). روزی سخت و صعب و شدید. روزی که جنگ سخت در آن روی دهد. (یادداشت مؤلف ). مُذکِر. (اقرب الموارد). ◄ طریق مذکر؛ راه خوفناک . (منتهی الارب ). مخوف صعب . (متن اللغة). ◄ بلای بزرگ . (منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح نحو) اسمی که از علامات سه گانه ٔ تأنیث یعنی تاء و الف و یاء خالی باشد. خلاف مؤنث . (از تعریفات ). نزد نحویان اسمی است که علامت تأنیث در آن یافت نشود نه لفظاً و نه تقدیراً و نه حکماً، و آن یا حقیقی است و عبارت است از حیوان مذکری که از جنس خود او را هم مؤنثی باشد، و یا غیر حقیقی است و آن غیر حیوان نرینه است . ◄ (اصطلاح نجوم ) بروج حارالمزاج را گویند یعنی بروج ناری و بروج هوائی . (یادداشت مؤلف ). - مذکر سماعی ؛ کنایه از شوهری است که مضبوط زن خود است . (برهان قاطع). مردی که مطیع و فرمانبردار زن خود باشد. (برهان قاطع) (غیاث اللغات ).مردی که زنش بر او غالب باشد. (آنندراج ) (از مؤیداللغات ).
فرهنگ طیفی واژهدان
نر، مرد، آقا، رجل، جنس خشن، ذکر، ذکور، مردک، آغا، پیرمرد شوهر، شوی، زوج، همسر برادر، داداش، اخوی پدر، ابوی، ناپدری، پدرخوانده، پدربزرگ، عمو، دایی، باجناق مروت، مردانگی
واژگان فارسی سره واژهدان
نزد، نرینه، نرم کردن، نر، م رد